X
تبلیغات
دل نوشته هاي صورتی من...از عشق تا نفرت
تو از اولم نبودی...! رفتم تا بیش ازین خاطرات صورتی با تو بودنم خاکستری نشود...

 

یک عمر است که همه اشتباهاتم، تقصیراتم و همه شکست هایم را به او نسبت می دادم، غریبه ای که نمی شناختمش.

حس می کردم سایه به سایه به دنبالم می آید و همه جا در تعقیب من است. از من چه می خواست، مگر این همه بدبختی که برایم اورده بس نیست. دیگر چیزی برایم نمانده که برباید. هروقت تنها می شوم فکر می کنم که می خواهد از پشت به من خنجر بزند، اما وقتی پشت سرم را نگاه می کردم کسی نبود. از دستش که فرار می کردم مرا تعقیب می کرد، هر چه تندتر می دویدم، او هم تندتر می دوید. از سایه هم به من نزدیکتر بود، اما وقتی می خواستم ببینمش دورترین می شد.

حیران، سرگردان و آواره شده بودم، تصمیم خودم را گرفتم به هر نحوی که می شد می باست او را به دام می انداختم و تقاص این همه ناکامی ها، شکست ها و بدبختی هایم را از او می گرفتم.

آری! او باید تقاص کارهایش را پس می داد. او باید تاوان این همه رنج که بر من تحمیل کرده  بود می داد.

پس به راه افتادم در کوچه ای که به جز من کسی دیگر نبود، اما اینبار همه چیز فرق میکرد، ایندفعه مثل نوبه های قبل او صیاد و من صید نبودم، بلکه برعکس این دفعه من چکارچی و او شکار.

پس با حالتی حسن چپ گونه به راه افتادم، اما همه حواسم به پشت سرم! او آمد. صدای پایش را حس می کردم، اول کمی ترسیدم، اما به خودم نهیب زدم، نترس!

نزدیک و نزدیکتر می شد، تا آنجا که دیگر حتی صدای نفس کشیدنش را هم می شنیدم، لحظه ی خوبی بود، همه حواسم را جمع کردم و او را غافلگیر کردم!

او را دقیقا می توانستم ببینم، کسی که مایه تمام سرگذشتم بود، کسی که نگذاشته بود به چیزهایی که می خواستم برسم، عامل همه ناکامی ها!

فکر می کردم وقتی او را بگیرم، تقاصم را خواهم گرفت، اما وقتی او روبرویم بود خشکم زد، دستم هایم نایی نداشت، پایم طاقت وزنم را نداشت، به لکنت زبان افتاده بودم!

یعنی حقیقت داشت! کسی را که می دیدم، کسی که زندگی ام را تباه کرده بود، باورش هم سخت بود.

آری! این خودم بودم، خود خودم. کسی که حتی از سایه به من  نزدیک تر بود و مایه همه بدبختی ها.

خشکم زد. اما خودم بودم!

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1389ساعت 0:33 AM  توسط عسل.هاني  | 

یه حرفی مونده تو دلم

می خوام که تقدیمت کنم

می خوام بشم مثل خودت

یه خرده تحقیرت کنم

چطور دلت اومد منو بفروشی به کس دیگه

ولم کنی روزای سخت

بگو که اسم این چیه ؟؟

می خوام بگم با عشق من چه بازیا نکردی تو

....

یکی میاد من مـــی دونم

یکی که میشکنه تو رو

تنهات میزاره و میــره

میگیره انتقاممو

اونوقته که دل تو هم

میسوزه مثل دل من

می خوای سراغ من بیای ؟

نه دیگه حرفشم نزن

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1389ساعت 1:10 AM  توسط عسل.هاني  | 

چقدر زندگی توی این دوره سخته ...

چقدر سخته که سرتو هر طرفی که بر میگردونی کثافت میبینی ...

چقدر سخته هیچ کس نباشه که تو رو فقط به خاطر خودت بخواد

چقدر سخته دیدن عشق های از روی هوس

چقدر سخته که دوستات جلوی چشمات بشکنن

چقدر سخته بهت بگن عاشق و تو حتی ندونی عشقی که میگن کیه ؟

چقدر سخته عادت به تنهایی

چقدر سخته که نباید حرف های کسی رو باور کنی

چقدر سخته سنگ صبوری نداشته باشی و فقط خودت باشی و خدات

چقدر سخته که ندونی کی دوستت داره ... 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1389ساعت 11:58 PM  توسط عسل.هاني  | 

 
خسته ام از این دنیا ای خدا  از این آدم های فریبکارت

خسته ام از زندگی که همه چیزش دروغه

خسنه از آدمهایی که حتی احساسشونم دروغه

خسته از دوستت دارم های دروغی

خسته از عاشق های الکی

خسته از این همه احساس پاک

که ریختم به پاش و رفت به باد

بریدم ای خدا از زندگی

بریدم از حرفای ساختگی

تا کی باید بکشم من عذاب

تا کی باید بشم بازیچه دست این و آن

ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت

تا کی نالیدن و نشنیدن ای خدا؟!!

تا کی زخم دل خوردن ای خدا؟!!

تا کی باید بشینم منتظر

تا برسه لحظه ی مرگم ای خدا؟!!

ای خدا بسه این همه گفتن و نشنیدن

بسه این همه دل عاشقا رو شکوندن

کاش  دلم کمتر عذاب می کشید

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1389ساعت 7:55 PM  توسط عسل.هاني  | 

 
 
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنهایک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.....

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی....

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو...

او کتک میخورد و تو محاکمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی...

او مادر می شود و همه جا میپرسند نام پدر....

و هر روز او متولدمی شود . .  عاشق می شود؛... مادر می شود . . پیر میشود و میمیرد ...

و قرن هاست که او . .عشق می کارد و کینه درو می کند چراکه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش . . گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد . . . سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میکند...

و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال از درد...

و این رنج است . . .

 

) دکتر علی شریعتی(

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1389ساعت 11:59 PM  توسط عسل.هاني  | 

 

وقتي تو نيستي ، هست هاي ما ، چونانکه بايدند ، نه بايد ها ...

مثل هميشه آخر حرفم ، و حرف آخرم را ، با بغض مي خورم

عمري است ، لبخندهاي لاغر خود را ، در دل ذخيره مي کنم :باشد براي روز مبادا !

اما  در صفحه هاي تقويم ، روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد ، روزي شبيه ديروز ، روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

 اما کسي چه مي داند ؟ شايد  امروز نيز روز مبادا باشد!

وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما  چونانکه بايدند

نه بايد ها ...

هر روز بي تو روز مباداست !

 

 

 

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1389ساعت 3:17 PM  توسط عسل.هاني  | 

 

نامه یک پسر عاشق به دوست دخترش لطفا تا آخرشو بخونید تا متوجه عشق پسر به دوست دخترش بشید.

1- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم

2- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

3- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم

4- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و

5- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی باید

6- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم كه

7- شریك زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار كوتاه بود اما

8- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و

9- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم

10- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ كس نمیتواند تحمل كند و با این وضع

11- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را

12- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم

13- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان كه

14- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش

15- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت كننده است اگر

16- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم كه

17- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش

18- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت كه دارای كمترین

19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه

20- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع شوم كه

21- تو را دوست داشته باشم و شریك زندگی تو باشم .

و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1389ساعت 3:13 PM  توسط عسل.هاني  | 

 

نه که دوستت ندارم!

اما هنگامي که نيستي

غمگينم!

تو رادوست ندارم!

امانميدانم چرا....

آنچه ميکني در نظرم بي همتا جلوه ميکند!

وبارهادر تنهايي از خود پرسيده ام

چرا آنهايي که دوستشان دارم

بيشترشبيه تو نيستند...

تو رادوست ندارم!

اماهنگامي که نيستي

از هرصدايي بيزارم

حتي اگر صداي آناني باشد که دوستشان دارم

زيراصداي آنها

طنين آهنگين صدايت را در گوشم ميشکنند!

تو رادوست ندارم!

اماچشمان گويايت

بيش ازهر چشم ديگري بين من و آسمان آبي قرار ميگيرد...

آه ميدانم که دوستت ندارم

اماافسوس ديگران دل ساده ام را

کمترباور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

ميبينم که بر من ميخندند

زيرا آشکارا مينگرند

نگاهم به دنبال توست...

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1389ساعت 0:37 AM  توسط عسل.هاني  | 

                    

 

                         داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره دیدمت

                             تو غمها غوطه ور شدم چرا؟

         داشتم فراموشت می کردم اما تا صدات رسید به گوش من

                                 شکستم بی صدا چرا؟

              داشتی می رفتی از خیال من خزونی بود بهار من

                             دیدم تو رو خزونم جون گرفت

                             این قلب سرد و ساکتم دوباره

                    با نگاه گرم و بی ریا و عاشقت زبون گرفت

                   چرا دوباره اومدی صدا رو جون دادی گل بهارو

                                   زخم دل دوباره تازه شد

                   شوق نگاه خستمو دوباره دوختی اخر ستاره

                                   حسرتم بی اندازه شد

               یا راحتم کن و واسه همیشه این دلو بکن ز رییشه

                                    از خیال سرد من برو

                      یا باغبون شو و بهارو باز نشون بده گلارو

                                   تو وجود خسته ام برو

                        داشتم فراموشت می کرم اما باز ...

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1389ساعت 2:17 AM  توسط عسل.هاني  | 

 

گفتم بگو ...

 

سکوت کرد و رفت ...

 

و من هنوز گوش میدهم...!!!

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1389ساعت 3:1 AM  توسط عسل.هاني  | 

               

                        خداحافظ دارم می رم اینجا غم دیوونم کرده                   

 خداحافظ دارم میرم اینجا هرچی میبینم درده

                     خداحافظ منو  باش  چه  ساده ام   چه  ساده                  

  نگام   نمیکنه   کسی  تو     پیچ  و  خم جاده

                   اینجا همه از خداشونه  کسی مثل من  نباشه                

    اونی که  خیلی خواستمش   موقع خنده هاشه

                      خداحافظ  با کیم  کسی دست  تکون نمی ده                  

   جاده خالیه و  سرده   وقت  بی کسیم  رسیده

                 اونقدر دلم گرفته که  میخوام  فقط گریه کنم               

          واسم مهم نیست چی میشه فقط میخوام گریه کنم

            هیچی نموند از اونی که واسه خودش خدا داشت     

        اون که  همیشه مرهمی واسه غصه ها داشت

         تکون  می دم  دستمو  اشک  امون  نمی ده           

    آخه  کسی  تو  جاده   دست  تکون  نمی ده

     دلم داره  می فهمه که  دیگه  بی کس  میشه   

    چه ساده ام چه ساده فکر کردم دلواپس می شه

                خداحافظ  گل من     هرچند    منو  شکستی             

      ا لهی که خوش باشی با هر کسی  که هستی

              خداحافظ  دارم میرم  میرم   که   بر نگردم          

     غمت نباشه یک  عمر یاد  چشات میکردم

               میدونم که می خندی شادی با هرکی هستی            

        خداحافظ که  می رم  با  دلی  که شکستی 

 

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1389ساعت 2:55 AM  توسط عسل.هاني  | 

 

دل تنگ که می شود...بی توجهی می کند!

دوستش که می دارم...فراموشم می کند!

و رابطه از سردی اش یخ می زند!

 

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1389ساعت 2:20 AM  توسط عسل.هاني  | 

 

اشتنبرگ یکی از نظریه پردازان مهم و برجسته در زمینه عشق و انواع اون ِ و یه کتاب هم داره به نام قصه عشق که به فارسی ترجمه  شده و در مورد عشق نظریه ای داره که بنام مثلث سه وجهی معروفه.

خب حالا این مثلث چی هست :

به نظر اشترنبرگ عشق مثل یک مثلث است و بهترین عشق به مثلث متساوی الاضلاع شباهت دارد.
عشق سه عنصر دارد : صمیمیت ، هوس  و  تعهد

عشق زمانی بهترین حالت را خواهد داشت که هر یک از سه عنصر را تقریبا به طور یکسان شامل شود.

خب حالا هر کدوم یعنی چی :

صمیمیت : صميميت يعني پاك و بي آلايش همديگر رو پذيرفتن و دوست داشتن .

صميميت رو دكتر شريعتي خوب تعريف ميكنه ! صميميت موقعي خودشو نشون ميده كه كسي رو طوري دوست داشته باشيم كه حرفهاي كه براي نگفتن داريم رو بتونيم با اون در ميون بگذاريم . يعني اينقدر راحت باشيم كه واهمه اي از بيان عقايد ، شكست ها ، پيشرفتها و افكارمون بدون تحريف يا پنهان كاري نداشته باشيم .

هوس : هوس يك كلام يعني خواستن . هوس مقدس ِ .خيلي از ما وقتي اسم هوس مياد ناخودآگاه به جنبه منفي بودن اون فكر ميكنيم . شايد اين بخاطر تعاليم نه چندان درست ما در بچگي ناشي شه . كه خواستند هوس را درما بكشند.

واقعا هوس چيه ؟

يك نياز لازم كه بايد حتما برآورده شه ؟ يا يك نياز غير ضروري كه ميشود نديده گرفتش ؟ يا بينابين ؟

هوس ناشي از ديدن و فكر كردن به اون هوس در ذهن ماست . هوس قبل از زاييده شدن در وجود ما غير ضروريست . اما بعد از تولدش بايد است . البته نه بدين معني كه حتما بايد برآورده شه . بايد از اين جهت كه حتما بايد فكري به حالش بشه وگرنه اثر منفي بر روي روح و شخصيت ما ميگذارد . تو انجام هوس هم بايد احتياط كرد . اگه خيلي راحت به اون بله بگي بلافاصله بعدي رو ميخواد . و هوس شما پاياني پيدا نميكنه . هوس رو بايد با حساب كتاب برآورده كرد . بر عكس نياز كه حتما بايد انجامش بدي .  

نکته اساسی : هوس يعني خواستن و مقدسه . هوس زاييده ذهن ماست . و هر آنچه از ماست لايق وجود ما .اگر وجود ما پست و كوچك باشد هوس ما نيز پست و حقير و اگر وجودي متعالي داشته باشيم هوسي در خور عبادت خواهيم داشت .

 

و اما اساسی ترین موضوع تـــعهـــد :

تعهد به معني اينست كه آنچه ميگوييد عمل كنيد

 نه آنچه انجام ميدهيد بگوييد .

تعهد يعني قول و قراري گذاشتن و سر قول و عهدمون موندن . ميتونه با خودمون ( ضمير ناخود آگاه ) يا با شخص معلوم يا مجهول . مهم نفس كاره . چقدر قشنگه آدم تو زندگيش تعهد داشته باشه . كاري رو براي كسي انجام بده يا انجام نده . مخصوصا وقتي اون شخص حضور فيزيكي نداشته باشه . اون وقت لذت بخش تر ميشه .

واقعا تعهد چيه ؟

يك اجبار براي حفظ رابطه يا چيزي ؟ يا يك امر اختياري . يا يك قانوني كه از خودمون در آورديم براي اطمينان ( از اين جهت كه طرف مقابلمون رو مجبور به انجام كاري كنيم . دستشو تو حنا بگذاريم )در بهترين حالت تعهد يك عكس العمل نا خودآگاه در برابر كسيست كه ما براي اون شخص يا شئي ارزش قايليم . هر چقدر عزيز تر باشه تعهد ما بيشتر ميشه . و در حالت هاي پايين تر اين تعهد رو اگر خودبخود ساخته نشد ما خودمون از طريق مصنوعي ميسازيم . براي اينكه ما هم محتاج تعهد از طرف مقابل هستيم . درست مثله هر رابطه اي دوطرفه اش ارزش داره و يك طرفه اش مسخره است .تعهد يك نياز برا بقاست . كسي كه تعهدي به ما نداره ارزشي هم نداره . چون اين شخص ارزشي براي شما قايل نشده . در اينصورت خودش رو موظف به انجام كارهايي ميدونست كه حداقل به نوعي زحمات و لطفهاي شما رو جبران كرده باشه .

تعهد درجات و انواع مختلفي داره . تعهد به معني خراب كردن آزادي ما نيست .

در بيشتر مواقع ما هيچ قول و قراري براي تعهد مون نسبت به يك رابطه نميگذاريم و اينو در دل و فكر خودمون شرط ميكنيم و همونطور كه گفتم ناخودآگاه به همون اندازه كه برامون عزيزه متعهدش ميشيم . مثلا تو يك عشق ميتونه از سر موقع سر قرار بودن تا جان سپردن براي عشق و شايد هم بيشتر متغير باشه .

 

 و اما شما با خوندن اینا باید چی بگین ؟

خیلی ها زیاددعوا دارن شاید حتی سر دیر رسیدن یا حتی کوچک ترین چیزها! ازتون میخوام هر سه تا عنصر رو توی رابطتون بررسی کنید و خیلی شفاف و بدون رودربایستی بگین که کدوم عامل رو کم دارید یا کامل داریدش که باعث میشه رابطتون گرم و صمیمی یا سرد و خشک و بی روح بشه!

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1389ساعت 2:28 PM  توسط عسل.هاني  | 

 

 

 چند روزی است سنگین تر کام می گیرم...! 

تا تصویرت در میان هاله های دود سیگارم بیشتر نمایان شود...!

 

 

 

 

 جای تو خالی نیست.....فقط درد می کنه...!!!

 

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1389ساعت 0:54 AM  توسط عسل.هاني  | 

 

هر بار که مرا می دید ساعت ها گریه میکرد. آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار میخندید.

وقتی تعجبم را در نگاهم دید با طعنه گفت: تعجب نکن که چرا میخندم. من دیگر آن زن سابق نیستم! بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم.

تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سر گردان در گوشه چشمش لنگر انداخت٬ باطعنه گفتم: بنا بود گریه نکنی پس این قطر اشک چیست!

اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این؟ این قطره اشک نیست نقطه است! میفهمی؟ این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب "ایمانم٬ به عشق مردان" گذاشتم!

من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم! جز ... به یکپارچه گیشان در نامردی!

"کارو"

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1389ساعت 3:34 PM  توسط عسل.هاني  | 

 خدایا!

خدایا!

خدایا!

صدای من و میشنوی؟

خسته ام!.... از کسی نه...! از خودم...!

میشنوی؟...!

آره میشنوی!

خسته ام!

چرا چشماتو بستی و نگام نمی کنی؟ تو که می دونی چرا!....

پس نگام کن!

من و به کی سپردی؟

خدایاااااااااا با توام!

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1389ساعت 2:8 PM  توسط عسل.هاني  | 


یک باران خورده ی خیس....
یک باران خورده ی تنها......
یک خیس شده از این همه اشک که نمیداند کجای این روزگار به دنیا آمده
و کجای این روزگار میخواهد از دنیا برود،
هی کنجکاوانه و گستاخانه درون خودم را میجویم
شاید راهی به جایی بیابم،
نمی یابم......
گم شده ام در هزار توی این همه نقش
گم شده ام در هزار توی این همه رنگ
آیا دوباره پیدا میشویم؟

+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1389ساعت 12:29 PM  توسط عسل.هاني  | 

دوباره آمدنت دیر شده،

با آنکه وقت رفتن ،

پشت چشمانت را نبوسیدم.

یادم هست

لب هایت را بوسیدم،

دست در موهایت کشیدم،

         و تو در آغوشم آرام شدی.

پس چرا؟؟

آمدنت دیر شده؟

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1389ساعت 4:8 PM  توسط عسل.هاني  | 

 

 من او را رها کردم و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی... اما من انقدر او را دوست دارم که او را رها می خواهم
رها از تمام بندها و زنجیرها....هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود چرا که من اینگونه خواستم هیچگاه به خاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم....اما او در خود گرفتار بود ای کاش از خود رها شود همانگونه که من با او رها شدم

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1389ساعت 3:18 AM  توسط عسل.هاني  | 

 

 عشق من بازی بود

قصه ی مهر و وفا سوت لالایی بود

دست چپ تاس شرور

ان یکی تکیه بر قالی بود

تاس را من ریختم

نمره اش ناب و تماشایی بود

تاس را تو ریختی

نمره اش حاکی از بد اقبالی بود

ریختم ریختی

نمره کم اوردی باختی

همه ی قصه ی ما باختن تو در صفحه ی بازی وفاداری بود

 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1389ساعت 3:12 AM  توسط عسل.هاني  |